تبلیغات
شهیدان خدایی - شهید بی سر
 
شهیدان خدایی
خدا بی همتا ترین هنرمند در عالم هستی است و اوست خالق یکتا...
درباره وبلاگ


کاش میشد که در این دفتر کوچک،چرخی زد و دستان خدا را حس کرد! کاش دلم جای همه مشغله ها،به خدا مینگریست،کاش سخن های پراکنده من،میشدند منظومه، کاش که شعری به دلم سر بزند و خداوند بزرگ است که این قافیه ها را بلدم...

مدیر وبلاگ : امیر حسین
نویسندگان
نظرسنجی
دوست عزیز نظرت چیه








پنجشنبه 17 فروردین 1391
شهادت شهید رضا رضائیان
رضا رضائیان جوان رشیدی بود.همیشه با لباس رسمی سپاه درمنطقه حضور می یافت.در بین راه محسن صحت با او همراه شد. محسن جوان با انگیزه ای بود.گاه تا نزدیک سنگر عراقی ها پیش می رفت وبی سروصدابر می گشت.هر دو سوار قایق شدند واز عرض کارون گذشتند.آب رودخانه آرام بود.از قسمتی که آنها عبور کردند خطری متوجه ایرانی ها نمی شد.در رودخانه گشتی ها حضور داشتند.رضائیان بلافاصله سمت جنوب در حاشیه رودخانه حرکت کرد....
(به ادامه مطلب حتما سر بزنین ممنون)

قبل از حرکت به یکی از گشتی ها گفت: -اگر تا یک ساعت دیگر نیامدیم با احتیاط به همین سمت بیایید. محسن چهار چشمی اطراف را می پایید.به محلی رسیدن که نقطه مرزی آنها با گشتی های عراقی به حساب می آمد.آن منطقه برای هر دو طرف امنیت خوبی نداشت.رضائیان به سمت سنگرهای کمین رفت.محسن خودش را به اورساند و گفت: -بهتر است از یکدیگر جدا شویم.ممکن است کمین بخوریم. رضائیان گفت: اگر با هم باشیم بهتر است.دیده بان نفوذی آنها باید در همین کمین ها باشد.

رضائیان دولا وخمیده پیش می رفت.هنوز از حاشیه های رودخانه دور نشده بودند که یک سنگر کمین توجه شان را جلب کرد.محسن به سمت کمین رفت.رضائیان پشت سرش بود.از آنجا سنگرهای عراقی به خوبی دیده می شدند.جبهه آرام بود،اما صدای غرش توبخانه هنوز به گوش می رسید. رضائیان به سمت سنگرکمین بعدی رفت.صدای خش خشی او را در جا میخکوب کرد.نه راه پس داشت،نه راه پیش.محسن در چند قدمی او متوقف شد.صدای پایی شنید و بلافاصله شلیک کرد.عراقی ها تعدادشان به ده نفر می رسید.آنان نیز شلیک کردند.رضائیان از چند طرف در محاصره قرار گرفت.اندکی بعد عراقی ها بالای سرش رسیدند.لباس رسمی سپاه برای افسر عراقی که با چشمان از حدقه درآمده به او خیره شده بود،جذابیت خاصی داشت.پاشنه پایش را به پیشانی رضائیان کوبید و او را نقش زمین کرد.و با اشاره به گروهبان گفت: -بهتر از این نمی شود.او را با خود می بریم.بهترین هدیه به فرماندار نظامی خرمشهر است.یک پاسدار باید اطلاعات خوبی داشته باشد!

افسر دست رضائیان را گرفت تا بلندش کند.رضائیان عکس العمل نشان داد.گروهبان با قنداقه تفنگ به سرش کوبید.رضائیان از هوش رفت.چشم افسر به محسن افتاد اما مجددا به سمت رضائیان رفت.ناگهان صدای تیراندازی از جانب گشتی های ایرانی به گوش افسر رسید. افسر عراقی اشاره کرد آن دو را ببرند.مجددا با مقاومت آنها روبه رو شدند.خشم در چشمان افسر عراقی موج میزد.صدای تیر اندازی ایرانی ها نگرانش کرده بود.افسر کارد کمری اش را بیرون آورد.گروهبان وسربازان عراقی آن دو را رها کردند.افسر ابتدا به سمت محسن رفت.کارد را در کشاله ی رانش فرو برد.صدای محسن بلند شد.خون از رانش بیرون زد.افسر به سراغ رضائیان رفت . رضائیان سرش را پایین انداخت وحرفی نزد.افسر عراقی پا روی سینه اش گذاشت و او را به پشت خواباند.محسن که خون زیادی از او رفته بود،هنوز از هوش نرفته بود.چشمانش گاه سیاهی می رفت و گاه آن منظره را در هاله ای از ابهام می دید.

افسر عراقی رضائیان را به پشت خواباند و دستور داد دستش را ببندند. ضربه ای دیگر به سرش زدند.رضائیان از حال رفت،اما هنوز بی هوش نشده بود.تیزی کارد را پشت گردن خود حس کرد.باورش نمی شد،اما سوزش و درد او را به خود آورد .با فشار بعدی کارد در گردنش فرو رفت و خون به بیرون فوران زد. افسر کمی تا مل کرد.چشمانش همچون دستش خون رنگ شده بود.سربازان عراقی گاه جلوی چشمان خود را می گرفتند که آن منظره را نبینند .دستان خون آلود افسر هر لحظه بیشتر قوت می گرفت اصرار داشت که سر رضائیان را از بدن جدا کند.

محسن دست و پا زدن رضائیان را می دید.گاه فکر می کرد که در خواب است،اما همین که پای رضائیان به زمین کوبیده می شد،باورش می شد که بیدار است.دیگر درد پایش را فراموش کرده بود.هنوز بدن رضائیان مقاومت می کرد. دستان بسته اش سعی در آزاد شدن داشت اما بی فایده بود. عرق از سر وصورت افسر عراقی جاری بود.قطره های خون روی پیشانی اش شتک زده بود.گویی اختیار از کف اش خارج شده بود.کارد کمری کند بود و نمی توانست کارش را به راحتی انجام دهد. افسر عراقی اصرار داشت که گلوی رضائیان را گوش تا گوش ببرد.دیگر رضائیان دست و پا نمی زد.خون زمین اطرافش را رنگین کرده بود.کفش افسر در میان خون بود. خشم تمام وجود افسر را فرا گرفت.

باید خلاصش می کرد.دیگر چاره ای جز جدا کردن سر رضائیان نداشت.با یک فشار دیگر کار را تمام کرد و سرش را از بدن جدا نمود.کمر خم شده اش را بلند کرد ونگاهی به اطراف انداخت.از نگاه وحشت زده عراقی ها نگران شد.نگاهی به دست خون آلود خود انداخت وصدای قهقهه اش بلند شد. مست بود و خون رضائیان سر مسترش کرده بود.مجددا به سمت رضائیان رفت.سرش را بلند کرد وهمراه با خنده ای کریه گفت: -هدیه ی خوبی است برای فرمانده.این پاسدار ها دار خویئن را فلج کرده اند. افسر عراقی بدن بی سر رضائیان را برگرداند.چشمش به آرم سپاه که به سینه اش چسبیده بود،افتاد.خم شد و گوشه آرم پارچه ای را گرفت وآن را درید.پارچه کوچک را روی سر رضائیان گذاشت و گفت:حالا پرونده ما تکمیل شد و با خشم گفت:- حرکت کنید گروهبان گفت:- پس تکلیف آن یکی چه می شود. - با او کاری نداریم،فرصت نداریم باید حرکت کنیم! افسر عراقی سر رضائیان را گرفت و به سمت خاک ریز عراق حرکت کرد.

گشتی های خودی رسیدند عراقی ها آنجا را ترک کرده بودند. بچه ها با بدن بی سر رضائیان که مواجه شدند، کمی اطراف را جستجو کردند.صدای محسن آن ها را متوجه خود کرد. محسن که هنوز نفس می کشید به سختی گفت:سرش را بردند.


نوع مطلب : عملیات ها، پراکندها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
;font-size: 8pt ;TEXT-ALIGN: center ;font-family: Tahoma ;FONT-WEIGHT: bold ;}

parsskin go Up
........
.........
..........

.

...................
.......... ........... .......... ............................ .............. تماس با ما ............ دریافت همین آهنگ
.................