تبلیغات
شهیدان خدایی - سخنان امام خمینی (ره) در مورد شهید فهمیده
 
شهیدان خدایی
خدا بی همتا ترین هنرمند در عالم هستی است و اوست خالق یکتا...
درباره وبلاگ


کاش میشد که در این دفتر کوچک،چرخی زد و دستان خدا را حس کرد! کاش دلم جای همه مشغله ها،به خدا مینگریست،کاش سخن های پراکنده من،میشدند منظومه، کاش که شعری به دلم سر بزند و خداوند بزرگ است که این قافیه ها را بلدم...

مدیر وبلاگ : امیر حسین
نویسندگان
نظرسنجی
دوست عزیز نظرت چیه








رهبر ما آن طفل دوازده ساله‌ای است كه با قلب كوچك خود ، كه ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است خود را زیر تانك دشمن انداخت و آن را منهدم و خود نیز شربت شهادت نوشید.
شناسایی ، حفظ و احیاء ارزشهای حماسه‌سازان شهید انقلاب اسلامی به ویژه در دوران مقدس ، از مسئولیتهای بزرگ نسل انقلاب و علی الخصوص نهادهای فرهنگی و همرزمان شهدای عزیز می باشد .
نقش دانش‌آموزان و نوجوانان بسیجی در سنگرهای دفاع مقدس با مشاركت گسترده و آفرینش حماسه‌های جاودان در صحنه‌های نبرد حق علیه باطل درخشش ممتازی داشت ، تا آنجا كه امام راحل (ره) و مربی و مرشد شهدا از نوجوان بسیجی 13 ساله شهید محمد حسین فهمیده كه یكی از اسوه‌ها و قهرمانان تحرك آفرین جبهه‌های رزم بوده به عنوان رهبر یاد فرموده و در حقیقت نسل انقلاب و نسلهای آینده را به ارزش والای شهادت و انس با فرهنگ و تفكر بسیجی و نیل به سعادت حقیقی رهنمون می‌سازد.

آری ، مبارزه پیروز ما با تهاجم فرهنگی استكبار جهانی مستلزم تحكیم و تداوم سنگرهای ارزشی تفكر و تشكل بسیجی و الهام گرفتن از افكار ، ایمان ، اراده‌، منش و شجاعت همه جانبه شهدای عزیز می‌باشد و به یقین آشنایی وانس نوجوانان با یاد و آثار همسالان شهید خود می‌تواند پاسداری از این امانت و میراث انسان ساز را تضمین نموده و بخشی از تعهد و دین جامعه را به خون مطهر شهیدان ادا نماید.
بنیاد شهید انقلاب اسلامی در گرامیداشت شهادت این شهید عالیقدر و دیگر شهدای دانش آموز ، یادنامه‌ای را منتشر می‌كند به این امید كه رهرو راه آن عزیزان باشیم.
 
محمد حسین در مدرسه خیابانی مشغول به تحصیل بودندو روزی كه امام به ایران تشریف آوردند حسین تصادف كرده بود و طحال ایشان پاره شده بود و در بیمارستان بستری بودند.هنگامی كه از بیمارستان مرخص گردید اصرار می‌نمودند كه من حتماً باید به زیارت آقا بروم ما ایشان را با برادر بزرگشان (شهید داوود) برای زیارت حضرت امام اعزام نمودیم كه پس از زیارت ایشان بازگشتند.
هنگامی كه جنگ تحمیلی آغاز گشت و امام فرمودند :بسیج شوید ما كمتر حسین را در منزل ملاقات می‌نمودیم و من فكر می كردم ایشان یا سینما می‌روند یا تفریح و از این قبیل مسائل . اما در پیگیریهای بعدی فهمیدیم كه ایشان دارند كارهایی را انجام می‌دهند كه مربوط به بسیج و بسیجی و كارهای مذهبی و انقلابی است .
روزی از طرف بسیج به كردستان اعزام گردیدند كه ما اصلاً اطلاعی نداشتیم. ایشان را بچه‌های سپاه از كردستان آوردند كرج. مادرشان را هم خواسته بودند تا از ایشان تعهد بگیرند كه حسین دیگر به منطقه نرود.چون هم قد ایشان كوچك و هم سنشان كم بود. و ایشان درحضور مادرشان به آن برادر سپاهی می‌گویند :خودتان را زحمت ندهید اگر امام بگوید هركجا كه باشد آماده هستم و من باید به مملكت خودم خدمت كنم.
اولین روزهای جنگ تحمیلی بود و جنگ در خرمشهر شروع شده بود و خبر از یورش ناجوانمردانه متجاوزین و شهادت عزیزان بسیجی و سپاهی می‌دادند . ایشان پس از ثبت نام به درب مغازه میوه فروشی كه داشتم آمدندو خداحافظی نمودند و رفتند.
(البته لازم به تذكر است كه در‌آن زمان ما در حال ساخت خانه بودیم و خانه‌ای داشتیم فاقد برق ، آب و .... كه حسین در زندگی واقعاً كمك و یاور ما بودند و زندگی مارا می‌چرخاندند.
شب هنگام به منزل كه آمدم سراغ حسین را گرفتم . گفتند :عصر دوربین برادرشان را برداشتند و دیگر پیدایشان نیست . و من گفتم كه ایشان می‌آیند مقداری دیرتر . تا چندین روز از حسین اطلاعی نداشتیم كه یكی از بچه‌های همسایه‌هایمان آمدند و گفتند :به مادرش بگوئید : من رفتم جبهه نگران من نباشید. دقیقاًنمی‌دانم این فراق 33 یا 44 روز به طول انجامید كه یك روز رادیو برنامه عادی خود را قطع كرد و اعلام نمود یك نوجوان 13 ساله خودرابه زیر تانك دشمن انداخته و تانك دشمن را منهدم ساخته و خود نیز شربت شهادت نوشیده‌اند.
در حال شام خوردن بودیم كه مجدداً تلویزیون خبر را اعلام نمود و مادرشان گفتند : بخدا حسین است انگار این مطلب به او الهام شد كه حتی قسم نیز می‌خوردند پس از چند روز برادران سپاهی به درب منزل آمدند و خبر شهادت حسین را اعلام نمودندو گفتند مقداری از جنازه حسین كه باقی مانده برایتان می‌آوریم . و من از‌آنها سوال نمودم كه منظورتان از مقداری چیست ؟ و این بنده خدا كه اسمشان آقای شمس بود (برادر شهید محمد رضا شمس كه با حسین در منطقه با همدیگر بودند ) چنین تعریف نمودند.
حسین از بسیج به منطقه اعزام شده بود كه یك روز نزد فرمانده ما آمد و گفت : آقا اجازه بدهید من بیایم و با شما كار كنم فرمانده بدلیل اینكه ایشان قدرت لازم را ندارند قبول ننمودند و حسین در جواب گفت : حالا اجازه دهید یك هفته با شما باشم اگر خوب بودم كه می‌مانم اگر خوب نبودم هم می‌روم بدین طریق حسین نزد ما آمد و ما از ایشان واقعا ً راضی بویم هر كاری كه پیش می‌آمد حسین پیشقدم بودند .و حسین هنگامی كه با برادر من زخمی شدند به بیمارستان ماهشهر منتقل گردیدند.پس از مرخصی‌شدن از بیمارستان نزد فرمانده آمدند كه به خط بروند و فرمانده اجازه ندادند و حسین اصرار می‌كرد كه با خط اعزام گردد و فرمانده هم نمی‌پذیرفتند. در‌آن هنگام چشمان حسین پر از اشك شدو رگهای گردنش متورم و با ناراحتی به فرمانده گفت : من به شما ثابت می‌كنم كه می‌توانم به خط بروم پس از چند روزی مشاهده نمودیم كه یك عراقی به سمت ما درحركت می‌باشد بچه‌ها می‌خواستند او را مورد هدف قرار دهند كه من گفتم خودش با پای خودش می‌آید نزنید صبر كنید و موقعی كه نزدیك شد دیدیم كه حسین است از او سوال نمودیم كجا بودی این لباسها چیست این اسلحه‌ها از‌آن كیست و ایشان گفتند :
فرمانده اجازه دادند كه ایشان به خط بروند . در خط با محمدرضا همسنگر بودند در جنگ محمدرضا تیر می‌خورد و حسین با وسایل همراهش محمدرضا را به عقب انتقال می‌دهند و در آنجا به او می‌گویند كجا ؟حسین در جواب می‌گوید :
من باید انتقام همسنگرم را از این دشمن بگیرم
هنگامی كه به جایگاه قبلی خویش باز می‌گردد 5 تانك عراقی را می‌بیند كه به طرف بچه‌ها می‌آیند و قصد حمله دارند در این لحظه نارنجكها را به كمر بسته به طرف تانكهای دشمن متجاوز می‌رود كه تیری به پای وی اصابت می‌نماید و ایشان زخمی می‌شوند . به هر صورت ممكن خود را به اولین تانك می‌رساند وبا نارنجكی كه به همراه داشت تانك را منفجر می‌نماید و خود نیز با نسیم عشق به پرواز درمی‌آید و تن به نسیم بهشتی می‌سپارد .
بچه‌ها احساس می‌كنند برایشان كمكی آمده و دشمن نیز فكر می‌كند كه غافلگیر شده ودر حال شكست می‌باشد كه بچه‌های بسیج بقیه تانكهارا منهدم می‌سازد.
ما پس ازچند روز كه به سراغ حسین رفتیم مقداری از جسم مطهر ایشان را پیدا كردیم كه برایتان می‌آوریم .
 
مادر شما چگونه از شهادت فرزند دلبندتان اطلاع حاصل نمودید وعكس العمل شما چگونه بود ؟
شبی هوا خیلی سرد بود و من در فكر پسرم بودم كه كجاست ؟ و چه می‌كند ؟ و آیا در این هوای سرد وسیله‌ای برای گرم كردن دارد یا نه ؟
صبح ساعت 8 ازرادیو كه پیام رهبر اعلام گردید را شنیدم همان لحظه به سرعت خود را به خانه دخترم كه نزدیك ما بود رساندم و خبر را به آنها دادم و گفتم دخترم نكند این نوجوان كه خودش را زیر تانك انداخته حسین باشد . دامادمان گفت فكر نمی‌كنم، این پسر خرمشهری است حسین اصلاً تا آنجا نرفته كه بخواهد این كار را بكند شب نیز تلویزیون همان خبر را داد من به پدر و برادر بزرگترش (داوود) گفتم بخدا این حسین است كه این كار را كرده پدرش در جواب گفت اگر چنین سعادتی داشتیم كه خیلی خوب بود این پسر اهل خرمشهر است نه حسین . آن شب گذشت و بعد از یك هفته دو نفر از سپاه آمدند و خبر شهادت حسین را همانطور كه خودم حدس زده بودم گفتند .
حسین كه دائماً در رابطه با اسلام و دین بحث می‌كرد . نه تنها با ما بلكه با مردم هم همینطور بود اگر می‌گفتیم برو نفت بگیر می‌گفت :
جوانان ما در جبهه‌ها در سرما می‌جنگند آنوقت شما می‌گویید برو نفت بگیر . حتی در مدرسه هم در این رابطه بحث و جدال داشت داوود هم با پدرش در میوه فروشی كار می‌كرد و اعتقاد داشت نباید مادر یا خواهرانش بیرون بروند و با نامحرم روبرو شوند و می‌گفت هر آنچه امام می‌گوید عمل كنید خیلی ساكت و مظلوم بود نماز و روزه و واجباتش ترك نمی‌شد پس از این كه معافی از سربازی گرفت بجای پدرم به جبهه رفت كه پس از 2 ماه و 10 روز به شهادت رسید.
گاهی حسین را بلند صدا می‌كردم جواب نمی‌داد و بعد از چند لحظه می‌گفت بله می‌گفتم : حسین معلوم هست تو كجایی می‌گفت سر قبرم می‌گفتم مگر قبر تو در آشپزخانه یا اتاق است می‌گفت نه قبر من در بهشت زهرا قطعه 24 ردیف 11 است .
هر وقت به بهشت زهرا می‌رفت و بعد برای ما تعریف می‌كرد . می‌گفتم حسین یك بار من را هم ببر خیلی دوست دارم به بهشت زهرا بروم حسین می‌گفت : آنقدر بهشت زهرا خواهی رفت كه سیر شوی.
شبی كه داوود می‌خواست به جبهه برود من خیلی گریه می‌كردم همان موقع داوود گفت : فردا جلوی دوستان من گریه نكنی شما مادر شهید سیزده ساله هستی باید طوری رفتار كنی كه من افتخار كنم. این دیدار آخر ما بود و آخرین خاطره من .
 
تعیین سالروز شهادت بسیجی سیزده ساله شهید محمد حسین فهمیده به عنوان روز بسیج دانش‌آموزی در مدارس انتخابی شایسته است كه موجب می‌شود خاطره و آرمان آن شهید همواره پیش روی نسل آینده انقلاب قرار گیرد.
 
ای نوجوانان وطن آینده سازید
مانند گلهای بهاری دل نوازید
بمانند فهمیده برای حفظ آیین
هر یك به میدان شهادت یكه تازید
ای بچه‌ها فهمیده آن گرد بسیجی
همسنگر پویندگان كشور ماست
بر وصف ایمانشان امام عاشقان گفت
این نوجوان با شهامت رهبر ماست
در به وصف آن دلیر قهرمان گفت
فهمیده شاگرد دبستان یقین است
نوجوانان پیرو فهمیده باشید
صد هزارا ن آفرین بر این امیدان
نام شما را هر كه در دفتر بخواند.
 
گلها ، صورت هایشان را سپرده بودند به دست نسیم و آرام و بی‌خیال به خواب می‌رفتند.
گنجشك‌ها و كبوتر‌ها در آسمان آبی
پرواز می‌كردند چرخ می‌زدند و بر روی دیوارهای كوتاه شهر‌آرام می‌گرفتند. مردم ، مردم ساده و صمیمی شهر ، همه به كار و تلاش مشغول بودند و هیچكس فكر نمی‌كرد كه به زودی حادثه‌ای اتفاق بیافتد.
اول صدای وحشتناكی در شهر پیچید و بعد صدای دیگر و صدای دیگر .
دیوارها یكی پس از دیگری شكست و خانه‌ها فروریخت
صدا ، صدای انفجار بود انفجاری گلوله توپ و تانك و خمپاره
همه با ترس و وحشت به یكدیگر نگاه می‌كردند و هیچكس نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است . بچه‌ها به آغوش مادرهایشان پناه می‌بردند و بزرگترها وحشت زده به اینسو و آنسو می‌دویدند.
گنجشك‌ها و كبوترها ترسان و پریشان خود را به در و دیوار می‌كوبیدند و بی‌قراری می‌كردند.
یك نفر كه از روستای دیگری می‌آمد ، نفس نفس زنان پیغام آورد كه :
عراق به ایران حمله كرده است . بی‌دلیل با توپ  و تانك و خمپاره و شهرها و روستاها را یكی پس از دیگری ویران می‌كند و پیش می‌آید .
اول بزرگترها و سپس بچه‌ها به سوی بام‌ها دویدند.
از بالای بام‌همه چیز پیدا بود.
افراد و تانك‌های دشمن پیش می‌آمدند ، همه جا را به آتش می‌كشیدند و ویران می‌كردند . همه به فكر چاره افتادند ، هر كس كاری می‌كرد عده‌ای به سمت زیر زمین‌ها و صندوقچه‌هایشان می‌دویدند تا تفنگ‌های خود را بیرون بیاورند.
عده‌ای به دنبال گوئی می‌گشتند تا آنها را از خاك وشن پر كنند .
عده‌ای هم برای ساختن سنگر زمین را می‌كندند.
من هم باید كاری می‌كردم .
نمی‌توانستم بنشینم و ببینم كه دشمن لحظه به لحظه نزدیكتر شود.
نمی‌توانستم بنشینم و ببینم كه دشمن از زمین و آسمان به شهر و كشور ما هجوم بیاورد.
من اگر چه كوچك بودم اما ؛ نگاه معصوم خواهر كوچكترم به من می‌گفت :
حسین باید كاری كرد
قرآنی كه بالای طاقچه بود ، با صدایی روشن فریاد می‌زد:
فرزندم ! باید كاری كرد
به سمت در اتاق پیش رفتم .
مادرم در چهار چوبه در ایستاده بود و چشمهای نگرانش می‌گفت :
پسرم كاری باید كرد
از اتاق بیرون آمدم
گلهای باغچه كه رو به پژمردگی می‌رفتند به سختی سرهایشان را تكان دادند و ناله كردند :
كاری باید كرد
چشمم به تفنگ و نارنجك برادرم افتاد كه آنها را در كنار حیاط گذاشته بود و رفته بود برای وضو گرفتن.
تفنگ را گذاشتم برای خودش و نارنجك را برداشتم و از خانه بیرون آمدم.
گنجشك‌ها و كبوترها ، پریشان و وحشت زده در اطرافم پر می‌كشیدند و زمزمه می‌كردند:
كاری باید كرد
به طرف دروازه شهر راه افتام . به همان سمتی كه عراقی‌ها پیش می‌آمدند.
فاصله‌شان با شهر بسیار كم شده بود .
ایستادم و به دشمن نگاه كردم . یك دنیا دشمن بود . یك دریا دشمن بود..
موذن با نوای گرم و رسای حی علی خیر العمل از بالای گلدسته مسجد فریاد می‌كشید : كاری باید كرد .
انگار این صدای خدا بودكه از گلدسته‌هابه گوش می‌رسید.
نارنجك را به كمر بستم .
به خدا گفتم :
آمدم
و به سوی نزدیكترین تانك دشمن خیز برداشتم.
لحظه‌ای بعد من و نارنجكم در زیر تانك دشمن بودیم.
شهری در آسمان
شهر پرواز محمد حسین فهمیده
 
خرمشهر ، از همان آغاز خونین شهر شده بود .
خرمشهر خونین شهر بود . آیا طلعت را جز از منظر این آفاق می‌توان نگریست ؟ آنان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیكرهایشان زیر تانكهای شیطان تكه تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پیوست .
اما راز خون آشكار شد راز خون را جز شهدا در نمی‌یابند . گردش خون در رگهای زندگی شیرین است اما ریختن آن در پای محبوب شیرین‌تر است .
....شایستگان آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا انباشته است كه ترس از مرگ جایی برای ماندن ندارد.
شایستگان جاودانند : حكمرانان جزایر سرسبز اقیانوس بی‌انتهای نور كه پرتوی از آن همه كهكشان آسمان دوم را روشنی بخشیده است .
 
قسمتی از وصیتنامه شهید داوود فهمیده
پدرعزیز اگر وصیت نامه من به دستت رسید وصیت من را گوش كن من را در بهشت زهرا خاك كنید چون برادرم حسین هم در بهشت زهرا است و می‌خواهم در كنار برادرم باشم و شما هم راحت‌هستید شبهای جمعه می‌آیید كمی كنار قبر من و كمی كنار قبر برادرم درد دل می‌كنید .


نوع مطلب : پراکندها، سخرانی های حاج ابراهیم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
;font-size: 8pt ;TEXT-ALIGN: center ;font-family: Tahoma ;FONT-WEIGHT: bold ;}

parsskin go Up
........
.........
..........

.

...................
.......... ........... .......... ............................ .............. تماس با ما ............ دریافت همین آهنگ
.................